یادداشت های رضا



مالتوس اولین استاد اقتصاددان رسمی انگلستان است. نظریه ای دارد به نام اصل جمعیت که به نظریه مالتوس هم مشهور است.
او معتقد است که رشد جمعیت به صورت تصاعد هندسی است: ۲-۴-۸-۱۶-۳۲-۶۴-۱۲۸-۲۵۶
همچنین رشد منابع غذایی به صورت تصاعد حسابی است: ۱-۲-۳-۴-۵-۶-۷
با احتساب این رشد به دوره ای خواهیم رسید که منابع غذایی کافی جوابگوی رشد جمعیت نیست. پس یا بر اثر جنگ یا قحطی و گرسنگی یک دوره انقراض بوجود خواهد آمد.
مالتس شیوع طاعون در اروپا در قرون وسطی را یک موهبت برای این قاره به حساب می آورد و می گوید اگر این اتفاق نمی افتاد اروپا هرگز پیشرفت نمی کرد و چه بسا از بین می رفت. او معتقد است که می بایست افزایش جمعیت می بایست کنترل شود.

مالتوس برای جلوگیری از رشد جمعیت، سه نوع راه‌حل ارائه می‌دهد:
1.      منع یا فشار اخلاقی(عقب انداختن ازدواجها)؛
2.      کنترل جمعیت از طریق برنامه تنظیم خانواده؛
3.      فقر وگرسنگی؛
وی دو راه حل اولی را "راه حل جلوگیری" و راه حل سومی را "راه حل مثبت" و مهمترین عامل متوقف‌کننده افزایش جمعیت می‌داند. او در جواب این سوال، که "آیا واقعا اگر مردم بیشتری به‌کار روی زمین بپردازند و غذای بیشتری تولید کنند، نمی‌توان از فقر وگرسنگی جلوگیری کرد، پاسخ منفی می‌دهد؛ زیرا او معتقد است که قانون بازده نزولی عامل بازدارنده این قضیه است.



بنا بر نظریه اقتصادی مالتوس , نژاد و نسل انسان به سمت یک پرتگاه اجتناب ناپذیر در حرکت است . اگر انسان به طور اختیاری میزان تکثیر خود را کاهش ندهد (که تقریبا محال به نظر میرسد) جمعیت انسانی به وسیله 3 عامل مهار کننده ناخوشایند که توسط طبیعت اعمال میشود تا میزان زاد و ولد را در حد قابل کنترل نگه دارد , کنترل میشود . این 3 عامل را مالتوس اینگونه بیان مینماید : قحطی و گرسنگی – بیماری – جنگ . 
انسانها در قطحی نمیتوانند چیزی برای خوردن به دست آورند , بیماریهای خفته و به تاریخ پیوسته مانند طاعون و وبا به دنیای بشریت باز میگردند و انسانها بر سر منابعی ناچیز با یکدیگر وارد جنگها و نزاعهای خونین خواهند شد . اکنون بهتر میتوان دریافت که چرا دام مالتوس و نظریه مالتوس را فاجعه مالتوس و دوراهی های مالتوس میخوانند ( اغلب در انگلستان) این مشکل گیج کننده هنوز مورد استفاده کارشناسان بسیاری قرار میگیرد (از 1798 تا امروز ) که از ضرورت کنترل جمعیت در دنیا حمایت میکنند . تله مالتوسی آن ایده ای است که بسیاری از نهضت ها و جنبش های محیطی پذیرفته اند تا دوام نیافتن نژاد انسانی را به کمک آن توضیح دهند.

این کتاب دو تا ترجمه داشت که بعد از خریدنش متوجه شدم ... 

شمس الملوک مصاحب که حدودل ۴۰ سال پیش ترجمه کرده بود ... یعنی سال ۱۳۳۶

رضا رضایی که فکر می کنم سال ۸۵ ترجمه کرده بود


منم که رفته بودم ترجمه خانم مصاحب رو خریده بودم ... این قضاوتم هم بر مبنای اینه که هنوز ترجمه رضا رضایی رو نخوندم

داستان یه داستان سر راست و خیلی معمولیه ... یعنی یک سری اتفاقات ساده که تو زندگی هر کسی ممکنه پیش بیاد ... اما هنر نویسنده اش به این بود که داستان رو با شخصیت پردازی کامل و بیان ظرافت ها و نکته های ریز هر شخصت و مکان گفته بود ... به قول معروف تصویرپردازیش خوب بود ... بخاطر همین یه داستان سر راست معمولی خیلی به نظرت شیرین میومد و دوست داشتی کتاب رو زمین نذاری تا وقتی که تموم بشه ...  روایت یک خانواده متوسط انگلیسی با ریز به ریز آداب و رسوم و طرز فکرشون و روابطشون با همسایگان و شهرنشینان و غریبه ها ... یک محیط روستایی با زیبایی هایی که هر کسی دوست داره در مورد یک روستای دلنشین تصور کنه ... پس به شخصه توصیه میکنم بخونیدش


اما در مورد ترجمه ... یکی از چیزهایی که تو ذوقم زد این بود که مترجم میاد در مقدمه میگه که نمیخواد از این نویسنده مثل باقی مترجم ها تعریف کنه و فقط میخواد یک بیوگرافی بگه ... اما شروع میکنه به مدح و ستایش نویسنده و اندازه سه صفحه قربون صدقه نویسنده میره ... هر چند جین آستین یکی نویسنده های خیلی خوب هست

دوم ادبیاتی که استفاده میشه ... نمیدونم مترجم دوم هم همین ادبیات رو بکار برده یا نه ... یا اصلا سبک این کتاب این مدل ترجمه است ... ادبیاتی که استفاده شده مثل دیالوگ های فیلم های تاریخی مربوط به ۲۰۰ سال قبل ایران است ... خیلی لفظ قلم و اتو کشیده و عصا قورت داده ... یه جاهایی هم بعضی لغات اشتباه ترجمه شده بود .... بعضی جاها ایراد وایراستاری داشت ... یه جاهایی دلم میخواست بگیرم مترجمو بزنم که مثلا susan  رو سوزن ترجمه کرده بود ... ولی وقتی یادم می افتاد که ترجمه مال ۴۰ سال پیشه ... می گفتم حتما حق داره دیگه


دلم میخواد اون یکی ترجمه رو هم بخونم ببینم چطوریاس ... خوندم نظر کارشناسیم رو خدمتتون میگم :)))

۵-۶ سالی می شد نمایشگاه کتاب نرفته بودم ... اصلا حسش نبوده ... چون بیشتر به فروشگاه میخوره تا نمایشگاه ... امسال بخاطر یکی از اقوام که از شهرستان به نیت نمایشگاه کتاب اومده بود خونمون ... مجبور شدم به عنوان راهنمای تهران باهاشون برم نمایشگاه


این آقا اصلا حال و حوصله صف و ترافیک و این چیزا رو نداره ... رسیدیم به صف ورود به پارکینگ نمایشگاه ... حداقل دو ردیف ۳۰ تایی ماشین تو صف ورود بودند ... ایشون هم انداخت از کنار اینها مستقیم رفت جلوی صف و رفت تو پارکینگ ... مردم هم شروع کردند به غر زدن و داد و بیداد ... ایشون اصلا به هیچ جاش حساب نکرد ... چون حداقل ۲۰ سالی از من بزرگتر بود ... روم نشد چیزی بهش بگم ... فقط صورت خودمو گرفتم که کسی از اون صف یک وقت منو نشناسه حیثیتم بره :D ... این آقا کتاب زیاد میخونه ... ولی فهمیدم هیچی تاثیری روی شخصیتش نذاشتن


رفتیم شبستان و همینطور بی هدف می گشتیم ... کتاب ها رو که دیدم حس خرید کردن اومد ... تو موبایلم یه یادداشت داشتم از اسم چند تا کتاب که باید بخرمشون ... یک سالی هم می شد که میخواستم بخرمشون ... ولی جور نمی شد ... نگاه کردم به لیست دیدم نوشتم

- عصر ماشین های معنوی

- ویدا اسلامیه مترجم پندراگون

- رمان غرور تعصب


به غیر از اولی هر چی فکر کردم بقیه رو برای چی نوشتم و اصلا در مورد چی هستن یادم نمیومد ... فقط میدونستم چون نوشتمشون احتمالا به درد میخورن

یک کتاب تاریخ ایران هم میدونستم که میخوام ... ولی نمیدونستم نویسنده کیه و انتشارات کیه


رفتم قسمت راهنمای کتاب اسم کتابا رو گفتم ... فهمیدم عصر ماشین های معنوی اصلا کتاب نیست و وجود نداره :D

پندراگون و رمان غرور و تعصب را آدرس گرفتم

شروع کردم به چرخیدن دنبال کتاب تاریخ ایران ... اسم نویسنده رو نمی دونستم ... چند تا غرفه دیدم که کتاب های تاریخ ایران باستان داشت ... ولی نویسنده ها رو که دیدم میدونستم این اون نویسنده ای نیست که میخوامشون

رفتم غرفه ای که ناشر غرور و تعصب بود ... دیدم مثل اینکه کتاب معروفیه ... بهر حال خریدمش

بعد رفتم غرفه ناشر پندراگون ... گفتم خانم پندراگون دارید ... گفت کدوم جلدشو میخواهی؟!!! ... گفتم جااااانننن!!!!!!!! ... مگه چند جلده ... ده جلد ... دیدم به پولم نمیخوره ... نگاه کردم دیدم دوزخ دن براون رو داره ... گفتم پس دوزخ رو بدید (فکر کنید ... کسی تا حالا اینجوری کتاب خریده؟!!! :D ) ... دوزخ از اون کتاب هایی که خیلی دوست داشتم بخونمش ... نویسنده اش دن براون کتاب راز داوینچی رو هم نوشته بود که خیلی خوب بود و قبلا در موردش نوشته بودم.

حالا که یادم میاد من ویدا اسلامیه رو بخاطر یک کتاب دیگه اسمش رو نوشتم که اسم اون کتاب اصلا یادم نمیاد


در همین حوالی یادم اومد تاریخ ایران نویسنده اش زرین کوب بوده ... دوباره رفتم راهنمای کتاب ... اون هم آدرس انتشارات امیرکبیر رو داد .... رفتم دیدم این دو جلدیه ... دیگه گفتم جهنم و ضرر می خرمش


خروج از پارکینگ هم دوباره همون داستان تو صف زدن رو این فامیل جان انجام داد ...


نمایشگاه کتاب ۹۴


از کتاب تاریخ مردم ایران زرین کوب ... ۲۸ صفحه خوندم ... جمله بندیش بیچاره ام کرد ... جمله هاش تا شش خط هم رسیده ... بعضیاش یادم میره اول جمله چی بود ... دوباره برمی گشتم از اول جمله میخوندم :D ... منم که عادت ندارم به کتاب خوندن ... سخته ... ولی تمرین خوبیه


این ابتکار خیلی جالبه ... نشون میده که یک عده فقط برای اینکه زنده باشند چه سختی هایی می کشند

و البته انسانیت رو به طرز قشنگی نشون میده

 

 

همه فکر می‌کردند این ربات فیلم جدید «جنگ ستارگان» حاصل تکنیک‌های کامپیوتری است، اما نه! BB-8 یک حقیقت مسلم است!

 

 




 

منبع: یک پزشک

سخنرانی یک نویسنده یهودی در مورد قرآن

 

چون بلاگ اینقدر خسیسه که اجازه درج فریم و اسکریپت نمیده و حتما باید پولشو بدی منم مجبور شدم لینکش رو بذارم.

گوشه سمت راست پایین ویدیو میتونید زیرنویس subtitle فارسی هم انتخاب کنید. و ببینید.

ارزش یک بار دیدن داره.

 


دیروز رفته بودم ختم یکی از اقوام

یکی از فامیلامون یه قبر نشونم داد گفت آقا رضا قبر خودت رو دیدی؟ دیدم قبر اسم و فامیلش با من یکی بود. حس خاصی بود.

اما نمیدونم چرا این قبر تاریخ تولد نداشت.

قبر

دیشب وقتی از اتوبان حکیم می رفتم، دیدم یه ماشین امداد جلوی یک پراید ایستاده. آرمش شبیه امدادخودرو سایپا بود. ولی اسمش امداد خودرو سایپا نبود. راننده هم یک خانم بود که وقتی ماشینش دچار مشکل شده بود زنگ زده بود 118 و شماره امداد خودرو گرفته بود و 118 هم شماره این امداد رو بهش داده بود.

متاسفانه این امدادهای متفرقه هم با یک سری گاراژ و تعمیرگاه قرارداد دارند و ماشین رو به جای اینکه به نمایندگی منتقل کنند، به این گاراژها می برند و اونجا هم ایرادهای عجیب و غریبی روی ماشینتون میذارن. در ضمن اینها یه پولی هم به 118 میدن که هر وقت کسی تلفن امداد خودرو خواست شماره این ها رو به مردم بده که این هم از کارهای کثیفی هست که در 118 اتفاق می افته.

بهتره برای مواقع ضروری شماره امدادخودرهای اصلی رو همیشه همراه داشته باشیم تا اگه مشکلی پیش اومد بیخود سرکیسه نشیم. مخصوصا اگه کسی ماشینش گارانتی داشته باشه یا کارت طلایی امدادخودروهای اصلی ماشین رو مجانی منتقل میکنند به نمایندگی.

امدادخودرو ایران خودرو: 096440

امداد خودرو سایپا: 096550

امدادخودرو مزدا: 48027-021

برای گوشی های غیر هوشمند نوکیا رمزی می توان اختصاص داد که هنگام ریست یا تعویض سیم کارت از شما آن رمز را درخواست می کند. اگر این رمز فراموش شود تقریبا هیچ راهی برای بازیابی آن وجود ندارد. تعمیرکاران موبایل هم معمولا 5 هزارتومان در ازای فلش کردن گوشی و ریست این رمز دریافت می کنند.

خودم به این مشکل دچار شدم و رمزی که اختصاص داده بودم را فرموش کردم. خیلی کنجکاو بودم که چطور تعمیرکاران موبایل می توانند گوشی ای را که حتی پورت USB ندارد را فلش می کنند. چون من تقریبا می توانم همه مشکلات نرم افزاری گوشی های هوشمند را حل کنم. اما برای گوشی های غیر هوشمند راه حلی نداشتم.  با تقریبا یک ساعت جستجو در اینترنت توانستم راه ریست این رمز را پیدا کنم و جالب بود که اصلا چیزی به اسم فلش کردن در این فرآیند وجود ندارد. فقط اطلاعات گوشی کامل پاک می شود. کل فرآیند هم فقط 5 ثانیه طول می کشد.

مراحل ریست رمز گوشی به ترتیب:

1- ابتدا می بایست سیم کارت در گوشی قرار داده شده باشد.

2- گوشی را خاموش می کنید.

3- چهار دکمه * (ستاره) ، 3 ، call (یا همان دکمه سبز یا جواب) ، Power (یا همان دکمه خاموش شدن دستگاه) را همزمان فشار می دهید.

4- دستگاه روشن شده و رمز پیش فرض آن 12345 می باشد.

بعد از چند سال بالاخره تونستم یه تغییر بزرگ تو زندگیم ایجاد کنم ... واقعا هم به این تغییر نیاز داشتم ... بخاطر اینکه خیلی چیزا رو بتونم به خودم ثابت کنم ... و اعتماد به نفسم رو بتونم دوباره بدست بیارم ... چند سالی بود که به یک شرکت عادت کرده بودم ... و چون اونجا رشد کرده بودم و شرکت هم از نظر گستردگی نسبت به رقبای خودش عقب بود ... من هم فکر می کردم که از نظر تخصص نسبت به بچه های فنی شرکت های دیگه عقب هستم و نمیتونم در یک شرکت دیگه به خوبی کار کنم و حتما خیلی ضعیفم ... از طرفی همین ثابت موندن هم باعث شده بود که رییس فکر کنه که چون جای دیگه ای نمیتونیم بریم تو این شرکت موندیم ... نمیدونم شاید هم راست می گفت ... تو این دو سه سال چند جایی مصاحبه داده بودم و دو سه جایی رو هم قبول شده بودم ... ولی خب بیشتر بخاطر مسائل مالیش نرفته بودم ... تا اینکه چند روز پیش با یکی از همکارای سابقم در مورد کار برای یکی از دوستانم صحبت می کردم ... که گفت رزومه خودت رو هم بفرست ... هر چند اصلا امیدی نداشتم و بهش فکر هم نمی کردم ... من هم روزمه رو فرستادم ... دو ساعت بعدش تماس گرفتند که بیا برای مصاحبه ... دو روز بعد رفتم برای مصاحبه و تمام مصاحبه های فنی و HR رو پشت سر هم انجام دادن ... عصری هم زنگ زدن که از اول ماه بیا


کلی خوشحال شدم ... چون تونستم با همین حقوقی که از این شرکت می گرفتم برم یه شرکت بزرگتر و دقیقا در همون پست دلخواهم ... core network ... که الان دومین نفر تیم فنی اون شرکت هستم ... نفر اول هم بخاطر سابقه بیشترش از من به عنوان نفر اول محسوب میشه ... تو این دو سه روزی که رفتم متوجه شدم که نحوه عملکردم در شرکت قبلی به مراتب قویتر و درست تر از روش بچه های این شرکته ... همین باعث شده که اعتماد به نفسم برگرده ... چون تونستم بین خودم و کسایی که نمی شناختم یه مقایسه داشته باشم


فعلا که خوشحالم ... تا ببینیم در ادامه چه پیش آید



*** دوست عزیزی که پیغام خصوصی میذاری و سوال می کنی ... وقتی نه آدرس وبلاگ میذاری نه ایمیل ... من چطوری جوابتو بدم آخه