یادداشت های رضا

نمایشگاه گردی کتاب ۹۴

شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۱:۱۲ ق.ظ

۵-۶ سالی می شد نمایشگاه کتاب نرفته بودم ... اصلا حسش نبوده ... چون بیشتر به فروشگاه میخوره تا نمایشگاه ... امسال بخاطر یکی از اقوام که از شهرستان به نیت نمایشگاه کتاب اومده بود خونمون ... مجبور شدم به عنوان راهنمای تهران باهاشون برم نمایشگاه


این آقا اصلا حال و حوصله صف و ترافیک و این چیزا رو نداره ... رسیدیم به صف ورود به پارکینگ نمایشگاه ... حداقل دو ردیف ۳۰ تایی ماشین تو صف ورود بودند ... ایشون هم انداخت از کنار اینها مستقیم رفت جلوی صف و رفت تو پارکینگ ... مردم هم شروع کردند به غر زدن و داد و بیداد ... ایشون اصلا به هیچ جاش حساب نکرد ... چون حداقل ۲۰ سالی از من بزرگتر بود ... روم نشد چیزی بهش بگم ... فقط صورت خودمو گرفتم که کسی از اون صف یک وقت منو نشناسه حیثیتم بره :D ... این آقا کتاب زیاد میخونه ... ولی فهمیدم هیچی تاثیری روی شخصیتش نذاشتن


رفتیم شبستان و همینطور بی هدف می گشتیم ... کتاب ها رو که دیدم حس خرید کردن اومد ... تو موبایلم یه یادداشت داشتم از اسم چند تا کتاب که باید بخرمشون ... یک سالی هم می شد که میخواستم بخرمشون ... ولی جور نمی شد ... نگاه کردم به لیست دیدم نوشتم

- عصر ماشین های معنوی

- ویدا اسلامیه مترجم پندراگون

- رمان غرور تعصب


به غیر از اولی هر چی فکر کردم بقیه رو برای چی نوشتم و اصلا در مورد چی هستن یادم نمیومد ... فقط میدونستم چون نوشتمشون احتمالا به درد میخورن

یک کتاب تاریخ ایران هم میدونستم که میخوام ... ولی نمیدونستم نویسنده کیه و انتشارات کیه


رفتم قسمت راهنمای کتاب اسم کتابا رو گفتم ... فهمیدم عصر ماشین های معنوی اصلا کتاب نیست و وجود نداره :D

پندراگون و رمان غرور و تعصب را آدرس گرفتم

شروع کردم به چرخیدن دنبال کتاب تاریخ ایران ... اسم نویسنده رو نمی دونستم ... چند تا غرفه دیدم که کتاب های تاریخ ایران باستان داشت ... ولی نویسنده ها رو که دیدم میدونستم این اون نویسنده ای نیست که میخوامشون

رفتم غرفه ای که ناشر غرور و تعصب بود ... دیدم مثل اینکه کتاب معروفیه ... بهر حال خریدمش

بعد رفتم غرفه ناشر پندراگون ... گفتم خانم پندراگون دارید ... گفت کدوم جلدشو میخواهی؟!!! ... گفتم جااااانننن!!!!!!!! ... مگه چند جلده ... ده جلد ... دیدم به پولم نمیخوره ... نگاه کردم دیدم دوزخ دن براون رو داره ... گفتم پس دوزخ رو بدید (فکر کنید ... کسی تا حالا اینجوری کتاب خریده؟!!! :D ) ... دوزخ از اون کتاب هایی که خیلی دوست داشتم بخونمش ... نویسنده اش دن براون کتاب راز داوینچی رو هم نوشته بود که خیلی خوب بود و قبلا در موردش نوشته بودم.

حالا که یادم میاد من ویدا اسلامیه رو بخاطر یک کتاب دیگه اسمش رو نوشتم که اسم اون کتاب اصلا یادم نمیاد


در همین حوالی یادم اومد تاریخ ایران نویسنده اش زرین کوب بوده ... دوباره رفتم راهنمای کتاب ... اون هم آدرس انتشارات امیرکبیر رو داد .... رفتم دیدم این دو جلدیه ... دیگه گفتم جهنم و ضرر می خرمش


خروج از پارکینگ هم دوباره همون داستان تو صف زدن رو این فامیل جان انجام داد ...


نمایشگاه کتاب ۹۴


از کتاب تاریخ مردم ایران زرین کوب ... ۲۸ صفحه خوندم ... جمله بندیش بیچاره ام کرد ... جمله هاش تا شش خط هم رسیده ... بعضیاش یادم میره اول جمله چی بود ... دوباره برمی گشتم از اول جمله میخوندم :D ... منم که عادت ندارم به کتاب خوندن ... سخته ... ولی تمرین خوبیه


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۱:۱۲ ق.ظ
  • رضا

نظرات  (۶)

:)) خیلی جالب بود
تا نوشتی اسم نویسنده ش زرین کوب درجا یاد کتابایی ازش افتادم که سعی کردم بخونم اما با مشکل تو رو به رو شدم 
به خودم گفتم ایول چجوری میخواد اینو بخونههههه :))
در ادامه جواب سوالمو گرفتم :)))
پستت عالی بود
یادم انداخت که خیلی وقته کتاب نخوندم !!!!
پاسخ:
کتاب خوندن هم عین ریاضی خوندنه ... تمرین نکنی یادت میره چطوری بخونی
یه نگا به تاریخچه وبلاگت انداختم
اطلاعاتم به روز رسانی شد 
چه چیزا بلد بودم یادم رفته بوداااااا :دی
نظرارم خوندم دوباره :پی
چقد فعال بوووووووودممممممممم 
پاسخ:
آره بابا .... معلوم نبود کجا گم و گور شدی :دی
  • مهندس بهشت
  • خب واس همین ترافیک و این شلوغیاشه که ما شهرستانیا از تهران خوشمون نمیاد
    پاسخ:
    متوسط دو ساعت از وقتت تو ترافیک تلف میشه... خیلی مزخرفه
  • مهندس بهشت
  • اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه
    من هر وقت میام تهران اعصاب نمیمونه برام
    همیشه سعی میکنم وقتی بیام که شلوغ نباشه
    در کل زندگی توی هری شلوغ و پرسروصدا و آلوده مزخرف ترین چیزی که توی زندگی آدم باشه
    پاسخ:
    پس دوازده شب به بعد بیا یا عید نوروز 
    باز هوس نوشتن زد به سرت؟!
    ببینم اینبار چند روز ادامه میدیش!
    پاسخ:
    آره دیگه ... فعلا هوس کردیم ... حالا خوبه مثل تو ویار نکردم :دی
    Khob mobarak bashe. Cheghadr khoondin ta emrooz?:D
    پاسخ:
    ممنون ... خب زودتر آدرس جدیدت رو خبر میدادی ...
    دو تا رمان ها رو خوندم ... اما اون تاریخیه یواش پیش میره ... سخته :)))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی